غزل شمارهٔ ۱۲۰
بکامی خواهش ما مبتلا نیستچو ماهی دانه ای در دام ها نیست
بچشم خاکپای دوست حیفستکه کاغذ قدردان توتیا نیست
بدست ما نیفتد دامن عیشکف شانه سزاوار حنا نیست
دل آگاه می باید، وگرنهگدا یک لحظه بی نام خدا نیست
بزور گریه خون را آب کردمبریز اکنون که رنگیش از بها نیست
درین محنت سرای تنگ عرصهاز آن ننشست نقش ما، که جائیست
خریدار گران جانی ما هستکه آهن نیز بی آهن ربا نیست
سر کاهیده ام از بار سوداچو موی کاسه از زانو جدا نیست
شب آدینه گر مهتاب باشدکلیم از می گذشتن کار ما نیست