گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹

حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنستچکند، ساخته با گوشه خود بیوطنست
پستی پایه چو غواص شگونست مراپر ز یوسف بود آن چاه که در راه منست
چند در خانه اش آتش فتد از پرتو توزین ستم آینه در فکر جلای وطنست
از جنونم بسوی عقل دلالت مکنیدگمشدن بهتر از آن ره که درو راهزنست
روز محشر که نشانها زشهیدان طلبندکشته تیغ تو آنست که خونین کفنست
بکر معنی را، مشاطه سخن فهمانندناخن دخل بجا شانه زلف سخنست
حسن و عشق از همشان نیست جدائی هرگزآنقدر هست که آن یوسف و این پیرهنست
جز نمک باری در قافله اشکم نیستدیده ام تاجر کان نمک آن دهنست
گرمی آخر شده در فکر باش کلیمسخن تازه مگر کم ز شراب کهنست