غزل شمارهٔ ۱۱۵
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته استبیچاره ناله در ته دیوار مانده است
مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوختدل همچنان به سینه گرفتار مانده است
دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاستآئینه در میان نِه که زنگار مانده است
پرهیز چون نمیکند از خون عاشقانچشم تو را سزاست که بیمار مانده است
چون همنشین آن بر و رو گشته آبلهشبنم در آفتاب چه بسیار مانده است
سررشته هزار موافق ز هم گسیختربط ردای شیخ به زنار مانده است
از زور رعشه، پنجه خورشید میبرداز باده گرچه دست من از کار مانده است
باشد نشان پختگی افتادگی کلیمآن میوه نارسست که بر دار مانده است