غزل شمارهٔ ۱۱۶
منم که تنگدلی باغ دلگشای من استبه دستم آبله جام جهاننمای من است
رسید همرهی بخت واژگون جاییکه هر که خاک رهم بود خار پای من است
به دستگیری افلاک احتیاجی نیستکلیم وقتم و افتادگی عصای من است
به خاک و خون کشدم هر کجا که سرو قدیستهر آن نهال که بالا کشد بلای من است
چنین که دیدنِ وضع زمانه جانکاه استبه دیده هرچه غبار است توتیای من است
طبیب از عرق شرم نسخهها را شستز بس که منفعل از درد بیدوای من است
ز بس که موج غمم در میان گرفته کلیمز من کناره کند هر که آشنای من است