غزل شمارهٔ ۱۱۳
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیستسیل اگر باز ایستد ویرانه ام معمور نیست
بسکه در عالم جفا از خوبرویان دیده امآرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست
هست در شرع محبت رسم و آئین دگرخوردن خون جایزست و دم زدن دستور نیست
ساغر خالیش از داروی بیهوشی پرستهیچ دریاکش حریف کاسه طنبور نیست
کار ما در عاشقی مشکل تر از پروانه استشمع سرکش هست اما همچو او مغرور نیست
حسن هم مانند عشق افتادگی میزیبدشلشکر زلف بتان تا نشکند منصور نیست
عاقبت از گریه می آید مراد دل بدستغرق اشک زانکه گوهر جز در آب شور نیست
سربسر دلهای آگه دانه یک سبحه اندآنچه ما را در دل است از یکدگر مستور نیست
بر جراحتهای ناسور کلیم از بیکسیغیر حرف سرد مردم مرهم کافور نیست