غزل شمارهٔ ۱۱۲
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفتهر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقستبیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایمیک گام آشنائی ما پیشتر نرفت
جز خون دل که رنگ حنا داشت از وفادیگر چه داشتم که ز دستم بدر نرفت
بگریخت بخت و روشنی از دیده رخت بستبیروی تو چها که ازین چشم تر نرفت
خود را به پیچ و تاب هزار آرزو ندادآسوده آنکه از پی تاب کمر نرفت
دیگر بخواب، تشنه چه بیند بغیر آبمردیم و شوق تیغ تو ما را ز سر نرفت
شعر بلند را چه غم از کاو کاو دخلآب گهر بسفته شدن از گهر نرفت
از آستین خامه والای من کلیمیکبار دست خواهش معنی بدر نرفت