گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱

چو هست قدرت دست و دل توانگر نیستصدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست
دل فسرده بحالش رواست گریه ولیسپند را چکند مجمری کش اخگر نیست
اسیر صید گه او شوم که نخجیرشچو دست و تیغ بخون سرخ کرد لاغر نیست
حلال زاده اخوان، نفاق پیشه ترستاگر بچاه نیندازت برادر نیست
ز ذره روی دل آفتاب می جویمدر آن دیار که خورشید ذره پرور نیست
ز ترس نیست اگر میفروش دکان بستکه خودنمائی آئین کیمیاگر نیست
مدار دهر بنا در برابر افتادستوگرنه آینه با روی تو برابر نیست
ز بزم قرب بتقصیر خویش محرومموگرنه حلقه این خانه تیر بر در نیست
ز جای خویش خضر کعبه را نیارد پیشبرو که دوری منزل گناه رهبر نیست
بششدر جهت افتاده ام کلیم، افسوسنبسته بال و پرم لیک راه دیگر نیست