غزل شمارهٔ ۱۰۶
بعد وارستگیم سوز تو در تن باقیستآتش افسرده ولی گرمی گلخن باقیست
پنجه ام را بگریبان کفن بند کنیدکه هنوزم هوس جیب دریدن باقیست
سنگ را رحم ازین سنگدلان بیشترستمهربان شد فلک و کینه دشمن باقیست
با قفس ساخته ام لیک زگلریزی اشکمی توان یافت که شوق گل و گلشن باقیست
شمع کاشانه ما شد شبی آن مایه نازعمرها رفت و همان حیرت روزن باقیست
شمع سان گشته بعشق تو گرفتار کلیمآتش شوق تواش تادم مردن باقیست