گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵

زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشتغیر زخم خونچکان هرگز گلی بر سر نداشت
عاقبت مکتوب ما را سوی او پروانه بردتاب سوز نامه ام بال و پر دیگر نداشت
بیقراری بین که بعد از سوختن همچون سپندیکنفس خاکسترم جا بر سر اخگر نداشت
شب که از شمع جمالش دیده‌ام روشن شودمردمک در دیده من قدر خاکستر نداشت
هرگز از دوران کلیم خسته آسایش ندیددر دلش صد خار بود، ار خار در بستر نداشت