غزل شمارهٔ ۱۰۷
آن یار گزین که خشمگین نیستخوشبوست گلی که آتشین نیست
همچون قلم از سیاه بختیجز گریه مرا در آستین نیست
مگذر ز قمار بوسه بازیآنجاست که نقش بد نشین نیست
دل آب ز آهن قفس خورددیگر ز بهشت دانه چین نیست
از بسکه دلم ز درد شادستمی سوزم و ناله ام حزین نیست
دردسری از خمار داردبا زاهد اگر چه درد دین نیست
در عالم خاک پای مگذاربیخار آنجا گل زمین نیست
قدر دونان ز بس بلندستدرد خم باده ته نشین نیست
آن لعل لب و نشان بوسهاین نقش بنام آن نگین نیست
تا چند کلیم شکوه از دلآتشکده ایست بیش ازین نیست