غزل شمارهٔ ۱۰۰
نخل امید ز بار افتاده استباغم از چشم بهار افتاده است
بیحساب است همان درد دلمنفسم گر به شمار افتاده است
گریه زین تخم که بر سینه فشاندنالهها آبلهدار افتاده است
برد بر سرکشیام سرکوبیحیف دستم که ز کار افتاده است
درد را در خور طاقت بدهندشعله در جان شرر افتاده است
دل ز ما نیست حق رهگذر استهرچه در راهگذار افتاده است
در دکانم ز کسادی چه که نیستگرد بر روی غبار افتاده است
اضطراب نگهت از دل ماستباز چشمت به شکار افتاده است
حسن تو با همه بیپروائیدر پی خون بهار افتاده است
همه جا آه کلیم از پی دوستگرد دنبال سوار افتاده است