غزل شمارهٔ ۱۰۱
از کمی مشتری جنس سخن خوار نیستتحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست
دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلیگل بسری می زند کش غم دستار نیست
گاهی خاشاک سیل، گاه خس شعله باشساکن یک مرحله، سالک اطوار نیست
خاطر روشندلان، زخم جفا می خوردصیقل آئینه جز مرهم زنگار نیست
چشم پریشان نظر، عاشق هر جائیستدیده اگر بسته نیست، لایق دیدار نیست
پست و بلند سخن تابع احوال ماستناله کنج قفس نغمه گلزار نیست
غمزه او مست ناز، نرگس او ناتوانغیر پرستار مست بر سر بیمار نیست
عاشق دلباخته باک ندارد، کلیمسنگ ستم گو ببار شیشه چو دربار نیست