شمارهٔ ۷
دلت آن به که به هم چشمی چشم تو نکوشدیا به بیماریش از صحت خود چشم بپوشد
تو بعناب مداوا نتوانی که زخجلتپیش عناب لبت شیره عناب بخوشد
خود چه دلسوخته بوسه زدت کز تف عشقشتب برآوردی وزان لب همه تبخاله بجوشد
گو طبیعت ندهد نسخه بتجویز بنفشهکه برخط تو عطار بنفشه نفروشد
اگر از ناله نی تابش تب از تو شود طیگوش سوی دل من دارکه چون نی بخروشد
بسکه شیرین لب تو خنده زد از گریه جیحونننشینم ترش ار چند گهی تلخ بنوشد
زعفرانیست رخت از تب وزانش بستودمکه همی خواجه به خنده غزلم چون بنیوشد