شمارهٔ ۵
هی سر زلف خون آن شوخ پری زاده زندخوی بدبین که شبیخون بهر افتاده زند
گشت لوح دلم از خال و خطش عکس پذیرهرچه نقش است بما آن پسر ساده زند
بگذر ای شیخ زخاک در خمار بخیرکآب او آتش در دامن سجاده زند
سرو رابی ثمری از تو خجل کرد بلیمرد باید که دم از دولت آماده زند
نازم آن آهوی چشمت که بهمدستی زلفشیر را برسرکوی تو بقلاده زند
باکه پیغام فرستم برت ای مایه نازکه بپاسخ لب تو راه فرستاده زند
هرکه را نشئه چشم سیهت برد زدستنشود مست اگر صد خم از باده زند
نه بشیرین پسران خیر و نه سیمین صنمانای خوش آن رند که بر زیر نر و ماده زند
طره اش برد دل خلق چه سازد جیحونگرکسی شکوه او در بر شهزاده زند
رفعت الملک شهنشاه ملک زاده رفیعکه بگردون علم از فطرت آزاده زند