گنج

شمارهٔ ۴

۱۰ بیت
مطرب از وصف لبت تا که بیانی داردبحقیقت سخنش لطفی و جانی دارد
سرگرانست اگر زلف تو با ما چه عجببدوش از دل ما بار گرانی دارد
تا قرین با قمر چهر توشد عقرب زلفعاشق روی توهر لحظه قرانی دارد
جای خوبان بدل و جای تو برمنظرجانهرکسی بر حسب خویش مکانی دارد
کی چو لعل تو بود مهر سلیمان آریمهر تسخیر دل خلق نشانی دارد
ابروانت نه همین تیر جفا راند به منماه نو نیز از او پشت کمانی دارد
کهنه شد شهرت شیرین وکنون نوبت ماستهر صنم عهدی و هرشوخ زبانی دارد
گر غزل شیوه جیحون نبود عیبی نیستهرکسی طبعی و هر طبع زبانی دارد
بعیان اینقدر جور مکن آگه باشکه ملک زاده بمن لطف نهانی دارد
آفتاب فلک مرتبه شهزاده رفیعکه فلک پاس درش را جولانی دارد