شمارهٔ ۱۹
گرچه ز دشمنی همی درپی کشتن منیدوستیت فزایدم وه که چه طرفه دشمنی
خوانمت آفتاب اگر خیره مبین به سوی منزانکه به رخ درین مثل خود تو دلیل روشنی
با تو بدین لطافتت پنجه نمیتوان که تونرمتری ز پرنیان لیک به سختی آهنی
روی تو را به برگ گل کردم اگر مشابهتشاهد بر عقیدتم خود تو به وجه احسنی
در ره اشتیاق تو من که ز پا در آمدمحال پیاده باز پرس ای که سوار توسنی
جیحون بهر تو گذشت از سر خون خود ولیشاید پاس خون من از تو که پاکدامنی