شمارهٔ ۱۸
نبود به میگساری عیبی به غیر مستیآن هم چو نیک بینی بهتر ز خودپرستی
از آن دهان و لب گشت بر من یقین که ایزدبر نیستی نهاده است بنیاد ملک هستی
معراج ما ضعیفان در خاکساری آمدچون نی ره بلندی بگزین طریق پستی
از یک شراب بینم اسلام و کفر را مستتا خود چه شیوه بوده است در ساقی الستی
کو بخت آنکه چینم سیبی ز بوستانتکز آستین کوته ناید درازدستی
آمیختی به جیجون تا ساختیش مفتوناو چون که دل به تو بست تو مهر از او گسستی