گنج

شمارهٔ ۱۷

۸ بیت
ای ورق عشق تو دفتر آیین منموی تو و روی تو کفر من و دین من
تا بودم در نظرت قامت تو جلوه‌گرنیست به سرو سهی الفت و تمکین من
خانه بر انداختن شیوهٔ هر روز توجان به تو پرداختن پیشهٔ دیرین من
شام سیاه فراق به شود از صبح عیدگر تو درائی چو شمع بر سر بالین من
حسن تو زین سان که ساخت مشتعلم ز اشتیاقبحر نخواهد نمود چارهٔ تسکین من
پیکر فرهاد را زنده توان ساختنگر به مزارش برند قصهٔ شیرین من
حالت جیحون ربود مهوش ملکزاده بردوصف خطت چون نگاشت خامهٔ مشکین من
شاه نکورخ رفیع آنکه ز الطاف ویپادشهان ماند مات بنزد فرزین من