شمارهٔ ۲۰
بر بوی آن دلارام طبعم گرفته خوئیکز خیل ماهرویان من قانعم ببوئی
ای شانه از دو زلفش چنگ هوس رها کنکاینجاست عمر عشاق بسته بتار موئی
زین سان که شکل قدّت در چشم من نشستههرگز چنین نخیزد سروی کنار جوئی
صد تن بکوی خَمّار شد خاک از قدح خوارتا قرعهٔ سعادت سازد که را سبوئی
با آفتاب رویت ماه چهارده تافتبنگر ز سست عقلی دارد چه سخت روئی
جز من که میتواند بوست بجان خریدنکاین لقمه از بزرگی گیرد به هر گلوئی
اندر شبان تاریک جیحون دو چیز خواهدهم روی ماهتابی هم ماهتاب روئی