بخش ۸ - حکایت
داشت شاهی بر انس و جان غالبدختری بلکه اختری ثاقب
از قضا روزی آن یگانه عصرسر فرو کرد از کرانه قصر
حبشی زاده ای بدید از دوردلربا همچو خال چهره حور
قامت آن سیاه چرده روانچون الف کرد منزلش در جان
با سواد رخ و جبین و عذارساخت جا در دلش سویداوار
ماندش آن صورت پسندیدهچون سیاهی دیده در دیده
گرچه او بد سمر به ماه وشیسوخت جانش به داغ آن حبشی
عجب افسانه ای و خوش لاغیکه زند بر تذرو ره زاغی
لیکن اینها ز عشق نیست شگفتخود چه گل کان ز باغ او نشگفت
عشق در بند حسن و احسان استعشق بنده ست و حسن سلطان است
هر کجا حسن می نماید رویمی نهد سر به سجده عشق آن سوی
حسن بود آنکه در لباس ایازخواند محمود را به کوی نیاز
حسن بود آن به کسوت لیلیقیس را داده سوی خود میلی
حسن بود آن ز صورت عذارعذر وامق نهاده بر صحرا
حسن بود آن کزان سیاه نمودکه ازان ماه صبر و دین بربود
صبر و دین چیست آن ستوده غلامبرد ازان ماه هر چه داشت تمام
هر چه از جنس هستی اش در دستدید برد و به جای آن بنشست
یکسر از رنج خویشتن برهیدغیر معشوق خویش هیچ ندید
حبذا عاشقی که رست از خویشهر چه جز دوست برگرفت از پیش
یکدل و یک جهت شد و یکرویروی همت بتافت از همه سوی
دوست دانست و دوست دید و شنیدهر چه جز دوست دید ازان ببرید
دختر القصه ماند بی خور و خوابدل پر آتش ز عشق و دیده پر آب
لب فرو بست از پرستارانمهر بگسست از وفاداران
پشت بر بزم و عیش و شادی کردرو به دیوار نامرادی کرد
همه حیران کار او ماندندسخن از کار و بار او راندند
آن یکی گفت راه او زد دیوساخت دیوانه اش به حیله و ریو
وان دگر گفت با پری شد یارکارش از یاری پری شد زار
وان دگر گفت خوبیی به تمامداشت، چشمش رسید از ایام
وان دگر گفت هیچ از اینها نیستآفتش غیر عشق و سودا نیست
دلبری دیده دل به او دادهوز غمش در کشاکش افتاده
بود با او همیشه یک دایهاز فسون و فسانه پر مایه
گنده پیری که تا جوان بودههدف تیر این و آن بوده
زده بعد از جوانی گذراندست در کارسازی دگران
چون لبش در فسون بجنبیدیبر خود افسونگران بلرزیدی
ور زبان در فسانه بگشادیمالش صد فسانه خوان دادی
گرچه از بهر سبحه داشت به فنمهره ای چند کرده در گردن
بود چون سبحه اش به زخم درشتخرد به مهره های گردن و پشت
ورچه می کرد نفس حیله گرشوصله وصله مرقعی به برش
بود اولی ز دهر خونخوارهچون مرقع تنش به صد پاره
دایه چون حال دختر آنسان دیدبر وی آن درد و رنج نپسندید
پیش دختر نشست کای فرزندکه بود با تو روح را پیوند
حق چو نشو و نمای سرو تو جستبر کنار منش نشاند نخست
لب تو کاینچنین شکر شکن استپرورش یافته ز شیر من است
ابرویت را به وسمه پیوستهنقش نو کلک صنع من بسته
تا نکردم به سرمه دست درازبود چشمت تهی ز سرمه ناز
بود روشن رخت چو صبح دومدر شب تار موی مشکین گم
تا نبستم نغوله موی تو راکس ندید آشکار روی تو را
هر شب از بهر خواب تا به سحراز حریرت فکنده ام بستر
چون شده سیر نرگس تو ز خوابگل روی تو شسته ام به گلاب
حق خدمت بسی گزارده شدتا هلال تو ماه چارده شد
بار دیگر مکن ز رنج و ملالبدل این ماه چارده به هلال
محنت روزگار نابردهگل رویت چراست پژمرده
بود مقصود دل ز قد تو راستاین زمان قد تو خمیده چراست
دیده عمری به روی تو خوش زیستاین چنین زلف تو مشوش چیست
حال خود بازگو چه حال است ایناثر خواب یا خیال است این
یا به بیداریت کسی زد راهوز تو بربود صبر و دل ناگاه
مهر خاموشی از لبت بگشایسوی آن رهزنم رهی بنمای
گر بود همچو مه بر اوج بلندآرم او را فرو به خم کمند
ور چو ماهی بود به بحر درونکنم او را به مکر و حیله برون
چون فسون و فریب بندم کارخواهد از کار من فلک زنهار
گر بود زاهدی به خود مغروریا حکیمی ز خود پرستی دور
آن به زهد از فسون من نرهدوین به جهد از فریب من نجهد
دختر از دایه آن فسون چو شنیدبهتر از راست هیچ چاره ندید
نام و ناموس را به گوشه نهادپرده از روی کار خود بگشاد
حال خود آنچنان که واقع بودبی تکلف به دایه باز نمود
دایه گفتا کفایت این کاربکنم دل ز غصه فارغ دار
بنهم در کنار کام تو رادور دارم ز عار نام تو را
این سخن عرضه کرد بی کم و کاستبهر موعود خویشتن برخاست
سینه سوزان ز داغ آن حبشیکرد هر جا سراغ آن حبشی
عاقبت یافت منزل او رادید موزون شمایل او را
کرد با او به دوستی پیوندشد یکی مادر و دگر فرزند
خانه خویشتن نشانش دادراه آمد شدن بر او بگشاد
هیچ شامی نبودی و سحریکه نکردی به سوی او گذری
یک شب او را به پیش خویش نشاندبر وی از بهر خواب افسون خواند
آنچنان خفت بر سر بسترکه نماندش ز حال خویش خبر
گر به دندان کسی لبش کندیچین در ابروی خود نیفکندی
ور دو صد نیش، پای کرده درازنکشیدی به جانب خود باز
خواب او را چو دایه دید گرانبست در پشت خادمیش روان
برد چون تنگ مشک یا عنبریکسر او را به خانه دختر
نیکبختا کسی که رفت به خوابچشم حس بست ازین جهان خراب
جذب معشوق گشت حامل اوبرد تا پیشگاه محمل او
شبروان رنج بین و محنت کشواو به صدر وصال خرم و خوش