شمارهٔ ۴۳ - عذر تقصیر خدمت
ای کریمی که همای نظرتبر ولی تو همایون آمد
از پی شرم سخای تو حبابچون عرق بر رخ جیحون آمد
قبه هفتم با رفعت خویشپیش قدر تو چو هامون آمد
چرخ در خون عدویت شد ازانصبح با جامه پر خون آمد
بنده گر کرد بخدمت تقصیرتا نگوئی تو که بس دون آمد
مانعی بود مر او را ظاهربشنو این عذر که موزون آمد
چاکرت چون ز قبول کرمتلایق حضرت میمون آمد
سربرافراشت بگردون شرفوینخبر چونسوی گردون آمد
خواست حالی که نثاری سازدورچه زان قدر من افزون آمد
همه بر بنده فشاند اختر خویشوین نثاریست که اکنون آمد
همه پروین و نبات النعش استکه زاشکال دگرگون آمد
نه خطا گفتم به زین بایداین خطا در سخنم چون آمد
طبع من کز گهر مدحت توصدف لؤلؤ مکنون آمد
در جهاداشت در او در که ازانهر یکی مایه قارون آمد
چون ز مدح تو براندیشیدمبعضی از پوست به بیرون آمد
سر تو سبز و دلت خرم بادکه رخ بخت تو گلگون آمد