گنج

شمارهٔ ۳۱ - شیشه آب

قدری می صاف کهنی خواسته بودمزانکسکه اگر راست بگویم نه کسی بود
امروز فرستاد یکی شیشه آبمچونانکه بهر قطره او در مگسی بود
از زنگ تو گفتی ز دل او نسبی داشتوز گند تو گفتی زدهانش نفسی بود
چون دیدم ازینگونه پشیمان شدم الحقدانستم کان خارج و بد ملتمسی بود
گفتم که بدو باز برو عذر بخواهشگو خواهش دوشینه ماهم هوسی بود
آخر من بی آب نه در بادیه بودماینقدر بهر حال مرا دسترسی بود
آن از پی مستیم همی بایست ار نهما را بچه خانه ازان جنس بسی بود