شمارهٔ ۳۰ - پوزش و سپاس
دوش عقلم که نیست گفت ای آنکت خرد عمر بی وفا گوید
تو که در وجود تاشه فضلاز کرم مدح تو گدا گوید
دولتست ار نه ریشخند که اوشعر گویدت وز ابتدا گوید
آنکه گر قدر او برآرد سرقاب قوسینش مرحبا گوید
وانکه وقت رویت و فکرتبا دلش غیب ماجری گوید
وانکه در پرده چون سخن راندشیوه رمز انبیا گوید
کلک او وقت معجز الفاظسخن از موسی و عصا گوید
قدرش از برتری سخن با چرخهمچو با چاه مرتضی گوید
هر کجا لفظ عذب اوست کسیزاب حیوان و کیمیا گوید؟
هر کجا بوی خلق او آیدکس حدیث گل و صبا گوید؟
قاف با قدرتست نقطه قافقافیه بهر تو چرا گوید
بحر چون خطبه شمر خواندشمس کی مدحت سها گوید
رو دعای نکو بخدمت بربل کت احسنت برملا گوید
گفتم الحق صواب فرمودیمثل تو خود کجا خطا گوید
لیک با لفظ گوهر افشانشخاطر ما سخن کجا گوید
او همی طبع را دهد جلوهنه همه از برای ما گوید
از سر فضل و از تفضل خویشنه بپاداش ماجرا گوید
سخن اندر مقابل این شعرجان گویا کجاست تا گوید
مگر آن گفته باز گوید همهمچنان کز هوا صبا گوید
بلبلی زاغ را نوائی گفتزاغ چون صوت آن نوا گوید
شمس لعلی بخاره بخشیدبکدامش بیان ثنا گوید
ماه از آفتاب گیرد نوربچه دل شرح آن ضیا گوید
پادشاهی بسگ دهد طوقیسگ کجا شکر پادشا گوید
آنکه از نکته اش بیابد روحاز خرافات ما چه وا گوید
بر دعا اقتصار باید کردکه دعا به چو بی ریا گوید