شمارهٔ ۱۶ - تقاضای رسم
ای کریمی که در جهان کرمکس چو تو صدر بنده پرور نیست
مثل طبع تو هیچ دریا نیهمچو رای تو هیچ اختر نیست
بکرم یک دو لفظ من بشنوورچه وقت صداع چاکر نیست
پار تشریف بنده فرمودیکه ازان خلعتی نکو تر نیست
آنچنان جبه و دستاریکه نظیرش بمصر و ششتر نیست
خود نکوئی چرا نپوشیدستخود نپرسی چراش بر سر نیست
بگرو کرده ام که بی برگموز تو پوشیده حال مضطر نیست
موسم رسم بنده رفت و هنوزهیچ از رسم او میسر نیست
هست ماهی که مدحتت خواندمکه ازان به بکار دفتر نیست
هیچ ترویج هم نمی بینمآه ترسم که بنده در خور نیست
گز ز بهر قصیده بود عطااین هم از آن قصیده کمتر نیست
مکن ایصدر بنده را بنوازکه مرا راه جز بدین در نیست
زر بده گر نمیدهی دستارجو و گندم بده اگر زر نیست
یا قضیم خری بفرمایشگرچه در پایگاه تو خر نیست
هر چه شاید بده که در خوردستکرنه گر هست مطلقا ور نیست
پس بترکش بگویم و برومکه مرا هیچ وجه باور نیست
این سخن بین که چون رکیک آمدزانکه کرنه بطبع من در نیست
آنچه گفتم برون ز طبع منستتا نگوئی سخن مخمر نیست