گنج

شمارهٔ ۱۵ - شکوه از درد چشم

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: است۲۹ بیت
ای بلبلی که وقت ترنم ز نغمه اتسطح محیط گنبد پیروزه پرصداست
لفظت شکر فروش و ضمیرت گهرفشانکلک تو نقشبند و بیان تو دلگشاست
آن بکر معنی تو که حامل بنکته هاستوان نکته غریب که باروح آشناست
چتر سیاه کلک ترا زیبد از چه زانکبر ملک نظم دهر بانصاف پادشاست
الفاظ فایق تو چو عقل ملایکستوانفاس رایق تو چو ارواح انبیاست
در تو گه بیان بغلط اوفتاد عقلگه گفت کاین علیست گهی گفت نه علاست
با ذوق لفظ توچه حلاوت که در نیستبا لطف طبع تو چه لطافت که در صباست
زان لفظ های عذب که از فیص ایزدستوان رمزهای علم که موروث مصطفاست
نوبت سه میزنی که امیری تو در سخننی نی بپنج کن که جهان سخن تراست
گر کلک تست خازن علم تو طرفه نیستبحرست و ماهی و زر خشگست و اژدهاست
محروم مانده ام ز فواید بدرد چشمخود الحریص محروم در حق ماست راست
ز اندیده خونگریست که در مجلستو گوشگفت این حظ منست بگو آن تو کجاست
گردیده بر دو خواست بصر سمع رشک بردبنگر که سمع نیز بحرمان چه مبتلاست
زان در که گوش برد ز لفظ تو طفل چشمدزدید از ودودانه وزوصد عقیله خاست
پوشیده اطلس از براکسون سمامه امآن اطلسی که آتشی ازرنک خون ماست
گرزانکه هندوان سوی زردی کنند میلهندوی لعبتم زچه در لعلگون قباست
می در پیاله شد عنبی و ززجاجتشدر پرده به که محتسب دردش از قفاست
گر ریخت خون دیده و عیدت بدست وعدصد دانه در بدادش یعنی که خونبهاست
طفل بصر در آبله گشتست شیرخوارصدبار بیش خورد و تو گوئی که ناشتاست
گوید طبیب شیر همی ده دمادمشوینش عجب ترست که میگوید امتلاست
در خون من شد آبله و من زابلهیبردیده مینشانمش این خود چه توتیاست؟
گر طوطیم چو باز مرا دوخته دو چشماندر کریز مظلم و سمج سیه چراست
ور شاهباز معظم فضلم چو شبپرکچشمم چرا ز شعشعه نور پس جداست
چشم بدست اینکه شد از مجلس تو دور؟عین الکمال گشت که مصروف ازان لقاست؟
از لفظ همچو شکرت ار کردم احترازدر درد چشم ترک حلاوت زاحتماست
تهدید کرده بود بکوری مرا طبیبگفتا نعوذبالله بیرون شدن خطاست
در محفلت که شرع بدو چشم روشنستکوری بدشمنان تو بگذاشتن رواست
بپذیر از من این نظم ار گوهر ار شبهبر هر طرف که هست هم از حقه شماست
لایق بمدح تو نبود ترهات ماوین خود مدیح نیست یکی عذر ماجراست