گنج

شمارهٔ ۹۹۷

نیست بر دولت وصل تو شبی دسترسماز سر لطف خود ای دوست به فریاد رسم
نیست ما را بجز از لطف تو فریادرسینبود جز غم و اندوه جهان هیچ کسم
مه و خورشید جهانتاب چو بر ما گذرندگر کنم در دو نظر بی رخ تو هیچ کسم
می‌پزم دیگ هوس را به امیدی باریکه به ناموس وصال تو زمانی برسم
مرغ جانم چو هوادار سر کوی تو شدغیر خاک درت ای دوست نباشد هوسم
نفسی بی تو نیارم زدن ای جان دریابهست باقی به امید رخ تو یک نفسم
گل روی تو به دست دگرانست و کنونزان گلستان من دلخسته به خاری نرسم
طوطی جانی و هستت شکرستان بسیاربه هوای شکرستان تو همچون مگسم
دو جهان را به سر کار تو کردم چه کنمچون شبی نیست به وصل رخ تو دسترسم