گنج

شمارهٔ ۹۹۲

مدّتی تا به غم حال جهان می‌سازمشرح حالی ز سر شوق همی پردازم
چون کبوتر بچه کاو در وطنش انس گرفتبه سر کوی تمنّای تو در پروازم
چند رانی من دلسوخته را از بر خویشبه خلاف ای صنم آخر نفسی بنوازم
یک زمان سوی من خسته مهجور خرامتا دل و جان و جهان در قدمت اندازم
گرچه بازت به هوس با دگری هست هوادر هوای شب دیدار تو چون شهبازم
سرّ عشق رخ تو در دل ما بود نهانلیک شد فاش چو نی در همه عالم رازم
به جهان گر نظری می‌کنی از غایت لطفدو جهان را چه محل هر سه جهان دربازم