گنج

شمارهٔ ۹۹۱

بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازمز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم
بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبرمیان جان من بنشین که سر در پات اندازم
هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دلاگرچه زین هوس دایم گرفته همچو شهبازم
بدین امّید عمرم شد به باد و یاد می‌ناردکه ما را بود مسکینی زهی دلدار طنّازم
به رنگ و روی چون گلنار خواب چشم ما بردیز زلف خویشتن نعلی در آتش کرده‌ای بازم
به دام زلف تو جانم مقید گشت تا دانیسر افکنده‌ست زلف تو ولی من زان سرافرازم
چو دف تا کی مرا در دست هر ناجنس بگذاریچو چنگم گر زنی باری زمانی نیز بنوازم
چو عودم بر سر آتش ز عشق رویت ای دلبراگرچه همچو نی فاش است از آوازه‌ات رازم
اگر جان خواهی ای دلبر و گر سر خواهی ای سرورنتابم سر، جهان و جان به فرمان تو دربازم