شمارهٔ ۹۹۰
بیا ای سرو ناز من روان تا در برت گیرمگهی دست تو را گیرم گهی در پای تو میرم
اگر کامم به ناکامی رسانی از شب وصلمبه روز حشر برخیزم به حسرت دامنت گیرم
طبیب من چو دردم دید در دم گفت بیچارهدوای تو نمیدانم چو رفت از دست تدبیرم
جوابش ای دل دانا من نادان چنین دانمکه در پای دل شیدا ز زلف اوست زنجیرم
کمان ابروانت چون مرا خم داد پشت دلمزن باری تو از غمزه به ناوکهای چون تیرم
اگر نور تجلّی را نمایی ور نهان داریمرا باری به نام تست بام و شام تکبیرم
دلم دانی که میداند بد و نیک جهان بسیارتو آخر چند بفریبی به تقریر و به تحریرم