شمارهٔ ۹۸۳
گر من ز دست هجر تو آهی برآورمیا شمّهای ز جور تو در خاطر آورم
وز صد هزار درد که بر دل نهادهایزان صد یکی اگر به عبارت درآورم
خون از دل فلک بچکد از عنای منفریاد در نهاد فلک و اختر آورم
آن دم مباد که بی تو برآرم نفس دمییا جز هوای کوی غمت در سر آورم
سرگشته همچو آب به گرد جهان روانتا کی نهال قدّ تو را در بر آورم
زین پس چنین مکن صنما ور نه در جهانفریاد و الغیاث ز دستت برآورم
دل را قرار نیست به هجر تو دلبراکامم بده وگرنه ز غم دل برآورم
جز کوی دوست نیست مرا قبله دگرچون غیر دوست رو به کسی دیگر آورم
در درد عشق دوست نداریم چارهایجز آنکه درد را به در داور آورم