شمارهٔ ۹۸۲
جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرمگر دورم از نظر به دل و جانت حاضرم
منظور من تویی به جهان ای جهان جانوز دیده بر جمال تو ای دوست ناظرم
چون من کسی ندید خریدار در جهانجان میفروشم و غم عشق تو میخرم
من معتقد به حسن و جمالت شدم چنانککز مهر وی دوست به خورشید ننگرم
از روزگار هجر به جان آمدم بیاجان را کنم فدات گر آیی شبی برم
با وصل دوست دوزخ ما هست چون بهشتبا هجر دوست جنّت مأوا کجا برم