شمارهٔ ۹۸۱
چشم بینایی بده تا روی جانان بنگرمپایمردی ده مرا تا راه عشقش بسپَرم
من چو گشتم در جهان سرگشته اندر کوی تویک نظر در حال من کن آخر از روی کرم
ای صبا سوی من آور یک نسیم از کوی دوستکز سر کویش نسیمی را به صد جان میخرم
دست گیرم زین غم و اندوه و تنهایی چو منشب همه شب در غمت بر آستان باشد سرم
جان فدای خاک پایت میکنم از روی شوقدولت وصلت اگر روزی درآید از درم
در بیابان امیدش روی دل دارم ولیچون منی را از چه رو این راه باشد در حرم
گر نباشد در حرم بارم مرا باری مدامبر در امیدواری همچو حلقه بر درم
چون مرا از دولت وصلت جدا دارد رقیبلاجرم از هجر او صد جامه بر تن بردرم
در جهان حالی به ناکامی به مانند شترخار زجری میخورم تا بار شوقی میبرم