گنج

شمارهٔ ۹۸۴

تا روی همچو ماه تو رفت از برابرمجانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم
نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتینه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم
دل را ربودی از من مسکین مبتلاتا کی چو سرو راست نیایی تو در برم
تا کی ز ما تو سر کشی ای سرو راستیچندت به خون دیده مهجور پرورم
راهم چو نیست بر در خلوتگه وصالناچار حلقه‌وار شب و روز بر درم
طومار شکل چند بپیچم به خود ز غموز شوق چون قلم برود دود بر سرم
بی دولت وصال تو جان را چه می‌کنمبی دیدن جمال تو دیده کجا برم
هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذروز آب دیده نیست مجالی که بگذرم
دلاّل عشق بر سر بازار وصل بودگفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم