شمارهٔ ۹۷۸
به عالم غیر تو یاری ندارمبجز عشق رخت کاری ندارم
تو را گر هست بر جایم بسی یاربه جانت من کسی باری ندارم
به کوی تو سگان را هست باریچرا ای دوست من باری ندارم
خداوند منی من بنده فرمانبه جان تو کز این عاری ندارم
اگرچه برگرفت آزرم از پیشمن از دلدار آزاری ندارم
به جان تو که در عالم نگارابجز لطفت جهانداری ندارم