گنج

شمارهٔ ۹۷۹

منم کاندر جهان یاری ندارمبجز هجران تو کاری ندارم
غم هجران مرا یاریست محرمکه غیر از لطف او یاری ندارم
به کوی او سگان را هست باریمن دلسوخته باری ندارم
غمت چون کوه و مسکین تن چو کاهستولی مشکل که غمخواری ندارم
مرا با عشق تو رازیست پنهانکه با نامحرمان کاری ندارم
دلم گم گشت در کویت از آن رویشدم بی دل که دلداری ندارم
جهان حالت چرا زین سان خرابستچنین باشد جهانداری ندارم