گنج

شمارهٔ ۹۷۷

قافیه: انندارم۸ بیت
ندارم بی تو برگ جان ندارمغم عشق تو را پنهان ندارم
خبر داری که در شبهای تاریبه درد عشق تو درمان ندارم
غم تو آتشی در جان ما زدبگو چون ناله و افغان ندارم
اگر عالم سراسر حور باشدبجز میل رخ جانان ندارم
چو خواهد رفت سر در پای جانانهمان بهتر که من سامان ندارم
برآ ای آفتاب وصل جانانکه سر اندر شب هجران ندارم
به وصلت یک زمان بنواز ما راکه بی روی تو برگ جان ندارم
به جان آمد جهان از دست هجرانکزین پس صبر بی پایان ندارم