شمارهٔ ۹۷۶
دلا صبر از رخ جانان ندارمبه عشق او سر و سامان ندارم
صبا از من پیامی بر، برِ یارکزین پس طاقت هجران ندارم
بود مشکل مرا درد فراقتتو دانی بر دلم آسان ندارم
مسلمانان به درد عشق جانانتحمل با غم حرمان ندارم
چو زلف تو چنین شوریده حالمبه دل مشکل که من فرمان ندارم
به هر جوری که بینم از تو جانایقین دان دستت از دامان ندارم
جهانی را تو جانی ای دلاراممکن عیبم که صبر از جان ندارم
به سالی یک زمان پیشم نیاییچگونه در غمت افغان ندارم