شمارهٔ ۹۷۳
ای دوست نظر کن ز سر لطف به کارمچون در دو جهان غیر تو امید ندارم
گر بی تو برندم به بهشت ای بت دلخواهدر هر دو جهان ناله و فریاد برآرم
در خاطرم اینست که در عشق تو جاناتا سر بوَدَم دست ز دامانت ندارم
گر خود سرم این مایه سوداست بر او خوشبی رای تو ای دوست سر خویش ندارم
بگذاشتهای زلف به روی ای بت مهرویدر سلسله عمر چنین چند گذارم
تا چند به داغ شب هجرم بنشانیبازآی که در عشق تو بی صبر و قرارم
هرچند که جان داد دلم دامن وصلتبا دست نیامد، بشد از دست نگارم