شمارهٔ ۹۶۴
دلا من آرزوی یار دارمهوای کوی آن دلدار دارم
بتم گرچه ره دیدار دربستهنوز اندیشهٔ دیدار دارم
اگرچه چشم بختم ماند در خوابدو دیده در غمش بیدار دارم
نه در هجرش شکیبایی توانمنه با دردش کسی غمخوار دارم
به حال زار من آگه نداردکه بر جان از غمش آزار دارم
اگر وصلش ندارد کار با منمنش با هجر باری کار دارم
ز تیر غمزهاش در شست ابروتنی زار و دلی افگار دارم
چو بخت از صحبت یارم جدا کردضرورت کار با اغیار دارم
شدم چون نرگسش بیمار و در دلغم آن نرگس بیمار دارم