گنج

شمارهٔ ۹۶۱

قافیه: ایتدارم۱۰ بیت
از شب هجر تو ای دوست شکایت دارمآرزوی رخ زیبات به غایت دارم
جان شیرین به فدای شب وصلت کردموین زمان از کرمت چشم عنایت دارم
شب و روز و گه و بیگه به خیال رخ توبجز اوصاف جمالت چه حکایت دارم
میل وصل من بیچاره نداری باریآری از بخت بد خویش شکایت دارم
گر خرامی چو سهی سرو به بستان سوی مابجز از جان چه بگو در خور پایت دارم
آرزوی رخ زیبای جهان آرایتبه سر دوست که بیرون ز نهایت دارم
من جهان را ز برای شب وصلت خواهمجان شیرین به جهان نیز برایت دارم
دست در دامن انصاف تو حالی زده‌اموز تو باری نه عنایت نه رعایت دارم
طمع از مال جهان نیست مرا تا دانیاین قدر هست که هم چشم حمایت دارم
چون حمایت بتواند و رعایت نکندای دل غمزده پس من چه کفایت دارم