گنج

شمارهٔ ۹۶۰

من به لطفت امید می‌دارممگر از غم کنی سبکبارم
چون ندارم بجز تو کس به جهانضایع از لطف خویش مگذارم
ماه من جلوه داد در چشمماوست یا خود خیال پندارم
دل به جان آمد ای مسلماناناز جفای بت ستمکارم
من به امّید روی چون خورشیدشب همه تا به صبح بیدارم
ارچه میلی ندارد او سوی ماتخم مهرش میان جان کارم
من ندارم تمتّعی ز وصالتا نگویی که من جهان دارم