گنج

شمارهٔ ۹۵۱

از آن زمان که من آن روی چون قمر دیدمدل ضعیف خود از عشق بی خبر دیدم
حلاوتی که در آن چهره نگارین استقسم به جان تو در ماه و خور اگر دیدم
ز خون دل رقمی از سرشک چون سیمابز درد عشق تو جانا به روی زر دیدم
قرار نیست مرا چون دو زلف از رخ توبه جان دوست از آن دم که یک نظر دیدم
کسی ندید مگر مرگ خویشتن به دو چشمبیا که روز فراقت به چشم و سر دیدم
به کوه و دشت همی گشتم از فراق رختز اشک دیدهٔ ما آب تا کمر دیدم
دگر ز کوی تو ما را سفر نخواهد بوداز آن بلا که ز بالات در سفر دیدم
جهان و هرچه در او هست سر به سر دانینبود همّتم ای دوست مختصر دیدم
از این سبب که نظر کردم از سر تحقیقجهان و کار جهان جمله در گذر دیدم