شمارهٔ ۹۵۰
دو زلف سرکشش پُر تاب دیدمدو طاق ابرویش محراب دیدم
بگردانید چشم و رو ز سویمعظیمش با جهان در تاب دیدم
دلم خون شد به حال مردم چشمکه در خون دلش غرقاب دیدم
به عشقت دیدهٔ جان چون گشادمدل مجروح پر خوناب دیدم
وفا در خوبرویان نیست ممکنکه روشن آن سخن چون آب دیدم
دری گفتم گشاد از وصل بر منعنایت با منش زان باب دیدم
به بحر عشق او غوّاص گشتمبسی دریای بی پایاب دیدم