شمارهٔ ۹۴۹
خیالش دوش ناگه درربودمبهشت روی آن مهوش نمودم
نبودی باورم اوصاف حسنشز هر سو گفت و گویی میشنودم
که تا دیدم به چشم خویش رویشمگر بخت و سعادت یار بودم
ببستم دل به زنّار دو زلفشبسی خون دل از دیده گشودم
به تاب زلف شبرنگش ببستمبه افسون دو چشمانش گشودم
طلب کارم که یابم آب حیوانچو جان آمد به لب آنگه چه سودم
نچیده میوهای از شاخ وصلشبسی سر بر در هجرانش سودم
چو یاری نیست از بختم چه تدبیرکه وصلش یک شبی روزی نبودم