گنج

شمارهٔ ۹۴۸

قافیه: م۸ بیت
به جان رسید مرا جان نازنین از غمبگو چه چاره کنم در فراق آن همدم
دلم ز تیغ جفای تو نیک مجروحستسزد اگر به وفایی بر او نهی مرهم
به جان تو که مرا دایم از پریشانیدلیست همچو سر زلف دلبران در هم
مرا تو جانی و تن بی تو چون تواند بودچو کرده‌اند ز روز الست خو با هم
نه این گناه من خسته کرده‌ام به جهانکه او نهاد هوا در حوا و آدم هم
رقیب بیهوده گو از جهان چه می‌خواهدصُداع خاطر ما از چه می‌دهی هر دم
تو درد عشق ندانی و نیک معذوریبرو که نیست به دست تو داروی دردم
به بوستان چو قدش دید دل ز جان می‌گفتمباد سایهٔ لطف تو از سر ما کم