شمارهٔ ۹۴۷
دلم همچون سر زلفست در همکه در عالم ندارم هیچ همدم
ندارم هیچ غمخواری و یاریبه درد روز هجرانت بجز غم
ببین کاحوال این بی دل چه باشدکه غیر از غم ندارد هیچ محرم
مدام از دیده و دل ساقی دوربگو چندم دهی جام دمادم
به تیغ هجر خستی خاطرم راز وصلت بر دلم نه زود مرهم
بجز لطفت نگارینا تو دانیندارم هیچ دلسوزی به عالم
چرا کردی بدین غایت خدا راز تاب بار هجران پشت ما خم
به بستان با سهی سرو آب میگفتمبادا از سر ما سایهات کم
نه من کردم به عالم عشقبازیگناه اول ز حوّا بود و آدم