شمارهٔ ۹۴۴
هیچ دانی که جهان در سر و کارت کردمجان اگر در سر و کارت نکنم نامردم
چه نکردی ز جفا بر دل بیچارهٔ مندر غم عشق تو بس خون جگرها خَوردم
چه ستمها که برین خسته دل ما کردیچه جفاها که من از بار فراقت بَردم
در فراق رخ چون ماه تو ای جان و جهانای بسا خون که من از دیدهٔ جان بفشَردم
گرچه جفتست به عیش و طرب آن دلبر منمن ز خواب و خور و شادی دو عالم فردم
دردم از حد بگذشت و نکنی هیچ دواصبر تا کی بتوان کرد نگارا در دم
تا به کی حال جهان از تو نهان بتوان داشتسالها با غم تو صبر و تحمّل کردم