گنج

شمارهٔ ۹۳۷

قافیه: رامدصبحدم۸ بیت
آفتاب رویش از مشرق برآمد صبحدمحسن ماه و مشتری هم بر سر آمد صبحدم
کس نمی‌یارد نشان دادن که سرو آید برمسرو ناز ما ز لطفش در بر آمد صبحدم
من ز آب دیده هر شب باز یاری کرده‌امتا گل بستان وصلم در بر آمد صبحدم
در شب دیجور هجران ناله از جان می‌کُنمتا نگارم ناگهان از در درآمد صبحدم
شکر آن دارم که من پروانه‌ام بر روی توهمچو شمعت عمر دشمن آخر آمد صبحدم
بنده صادق منم دانی که در شبهای هجرلب ز مهرم خشک شد چشمم تر آمد صبحدم
ماه مهرافروز من سر برزد از برج جهانوز رخ چون آفتابش انور آمد صبحدم
بحر معنی دار من تا درکشم در گوش اوهمچو شمعی در میان لنگر آمد صبحدم