گنج

شمارهٔ ۹۳۲

قافیه: انهگشتم۱۰ بیت
ز عشقت تا ز خود بیگانَه گشتممیان عالمی افسانَه گشتم
ز روی شوق جانان در شبستانبه شمع روی او پروانَه گشتم
ز زنجیر دو زلفت ای دلارامبگو آخر چرا دیوانَه گشتم
به امّیدی که یابم گوهر وصلغریق بحر آن دردانَه گشتم
ز شادی وصالت بر نخوردمبتا تا با غمت همخانَه گشتم
کنون عمریست تا در گرد عالمبه جست و جوی آن جانانَه گشتم
اگر تیغم زنی زان دست و بازوز تیر چشم مستش وا نَگشتم
چو راهم نیست در خلوتگه وصلمقیم درگه کاشانه گشتم
نخواهد شد جهان معمور هرگزبسی در گرد این ویرانَه گشتم
چو سنگش پای بوسیدن نیارمکنون بر روی زلفش شانَه گشتم