گنج

شمارهٔ ۹۳۱

قافیه: ستم۶ بیت
دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستمدر تو بستم دل و از هر که جهان وارستم
پای در سنگ فراقت زده‌ام مسکین منآه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم
چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورستجادویی مست و خرابست و من از وی مستم
رقم صبر که بر لوح دلم بودی نقشمن به سیلاب سرشک از دل غمگین شستم
چون کمان خم شده پیوسته چو ابروی توامتا دل شیفته را در خم زلفت بستم
عهد بستم که دگر عهد نبندم با کسوآنچه بستم چو سر زلف خودش بشکستم